#expressionismart

18,943 posts

Loading...
Loading...
Tout à coup les lignes se mirent à bouger, les pigments dansèrent sur la toile. Le ballet de l'expressionnisme abstrait était en place. — Willem De Kooning, Untitled XLIII, 1983 #CollectionCarmignac
For Sale Message with inquiries. Sale via paypal. Freshly painted today in my zone listening to Alan Watts Chillstep Remix, good stuff check it out on youtube...#depressionart #cardboardart #rawart #rawartists #alanwatts #outsiderartist #outsiderart #lowbrowart #lowbrow #naiveartist #expressionismart #artforsalebyartist #artforsale #weird #weirdart #darkartists #darkart #artgallery
Hey, working on a new piece. Hmu if interested
"I am not a Sunday morning inside four walls with clean blood and organized drawers. I am the hurricane setting fire to the forests at night when no one else is alive or awake however you choose to see it and I live in my own flames sometimes burning too bright and too wild to make things last or handle myself or anyone else and so I run. run run run far and wide until my bones ache and lungs split and it feels good. Hear that people? It feels good because I am the slave and ruler of my own body and I wish to do with it exactly as I please" -Charlotte Eriksson . . . . . . . . . #charlotteeriksson #quote #drawing #painting #watercolor #discovering #self #small #expressionismart #expression #feelings #woman #instartwork #instart #instartist
#Ciel et moi ✨
You are Lighthouse, direction and guide, the only way that leads me./ Eres Faro, dirección y guía, el único camino que me conduce a mi. /Ets Far, direcció i guia, l'únic camí que em condueix a mi.
... من کردمت... تو باکره بودی... تنها بعد ها دانستم خیال فرّار یک فعل یاغی چه طاقتی دارد در دل فرار... و دل فرار با یک طاق فرّار از یوغ تا یاغی چه وسعتی دارد در درد... دردی ساکن که دلمه بسته است میان دو ران حقیقت... یک تکه خون بسته، یک بسته خون حقیقی... یک تیغ کند، یک تیر مستور، یک سطر بی معنی که ستر حقیقت در حقیقت سطور، مستور است... یک کوچه گل قاصد پرواز میشود، یک چکه چشمه آب میشود، یک دسته گل بی تاب تاب میشود... من تنها بعد ها دانستم تنت را و طاق پستانت بر من فرود آمد و من فرود طاقت را از گردن فرار یاغی ها به یوغ طاقی ها، به تن حریق در ابر ابر ابر تا باران... بار تندر تنید بر دسته ی عصای استعلا تا ابر عبور باران باشد از فراز... فراز دشت عبور ابر را فوج فوج فوج جشن بگیرد در عصیان یک خر بندگی در پای یک پای بی تاب تپیدن... بتپ... بتپ ای دار... من در آوردم... چهار پای حقیقت رام است... من از طاق پستانت بر دارم... تاب میخورم در باد... تاب میخورم در باران... تاب میخورم در آب... با گیسوان خزه بر خطوط دامنت تاب میخورم در تابش آفتاب آینده... من در دم دمیده شدم بر دود دام کوتاه حقیقت که زیر ستر سطور مستور است... دور است... علی رستمکلایی
Immortal...
next page →